گنج

شمارهٔ ۵۸۷

قافیه: انشد۱۰ بیت
مرا تا دل به رویت مهربان شدز دیده خون دل گویی روان شد
دلم بر خاک کویت زار بنشستروان تا قامت سرو روان شد
به بوی آنکه پایت را ببوسدبدان امّید خاک آستان شد
دل بیچاره ساکن گشت آنجافدای خاک کوی دلبران شد
چرا آن دلبر طنّاز باریپری‌وار از دو چشم ما نهان شد
مسلمانان نمی‌دانم که دلبرچرا با ما چنین نامهربان شد
نگارینا خبر داری ز حالمکه جان از درد دوری ناتوان شد
نخورده شربتی از جام نوشینبه بخت ما چرا او سر گران شد
چو سرو ناز سوی ما گذر کنکه تا گویم جهان از نو جوان شد
بتم تا غمزهٔ غمّاز بنمودبسی فتنه ز چشمش در جهان شد