گنج

شمارهٔ ۵۸۶

چون روز عمر من به فراق تو شام شددر آرزوی روی تو عمرم تمام شد
خون دلم چو بر تو حلالست دلبراآخر چرا وصال تو بر ما حرام شد
رحمی به حال زار من خسته دل بکنکز دست رفت و در پی ماه تمام شد
دیگ هوای زلف تو می‌پخت در دماغمسکین دلم که در سر سودای خام شد
مرغ دلم که کرد به کوی غمت هواشَستِ دو زلف یار بدید و به دام شد
زین پیش طبع توسن ما بود بد لگامواکنون به زخم قمچی ایام رام شد
هرچند در فراق تو حالم خراب بودبا وصل دوست کار جهان با نظام شد