گنج

شمارهٔ ۵۶۷

مبا دردی که درمانش نباشدفراقی را که پایانش نباشد
حرامش باد آن دل ای دلاراماگر عشق تو در جانش نباشد
مرو در راه عشقی ای دل ریشکه آن حدّ بیابانش نباشد
سری کاو از غم تو پر ز سوداستیقین دانی که سامانش نباشد
کسی کاو روی مه‌رویش را ببیندچرا در عید قربانش نباشد
کسی کز روز وصل یار برخوردفراق دوست آسانش نباشد
جهانی در فراقت مبتلا شدبجز وصل تو درمانش نباشد
دل از دستش برون بردی چه چارهچو بر دل حکم و فرمانش نباشد
اگر نانش دهد چرخ کهن سالچه حاصل چونکه دندانش نباشد