گنج

شمارهٔ ۵۶۸

قافیه: یشنباشد۱۰ بیت
بر خسته دلان جور از این بیش نباشدنیش ستم آخر به سر ریش نباشد
مجروح دل خسته‌ام از تیغ فراقشدر نوش لبت بهره بجز نیش نباشد
هرکس خورد آخر غم احوال دل خویشما را به غم عشق غم خویش نباشد
بیگانه به حال من دلداده ببخشودمشکل که ترحّم به دل خویش نباشد
جان در تن مهجور من ای نور دو دیدهبی صحبت شیرین تو کاریش نباشد
گفتم که کنم جان و جهان در سر کارشقول من بیچاره کمابیش نباشد
بیچاره دلم را ز چه روی ای بت مه‌رویدر بارگه وصل تو باریش نباشد
بار غم هجران تو مشکل بود امّااز جور و جفاهای تو یاریش نباشد
در سایه انصاف بدارم که جهان راجز درگه الطاف تو جاییش نباشد
ما منتظر لطف تو مگذار که گویندسلطان جهان را غم درویش نباشد