گنج

شمارهٔ ۵۶۶

قافیه: انشنباشد۹ بیت
دلم پُر درد و درمانش نباشدشبان هجر پایانش نباشد
قدم در راه عشقی چون توان زدکه سر حدّ بیابانش نباشد
چه مشکل حالتی باشد کسی راکه وصل دوست آسانش نباشد
بزد بر جان مسکین ناوکی چندکه در دل نوک پیکانش نباشد
چه دستی باشد آن بیچاره‌ای راکه بر دل هیچ فرمانش نباشد
دلم را بی غم او نیست آرامسر بی عشق را جانش نباشد
چه تدبیرش بود آنرا که دستیمگر جز در گریبانش نباشد
اگر عید رخ خوبش نمایدچه جان باشد که قربانش نباشد
جهان معمور چون باشد خدا رااگر لطف جهانبانش نباشد