گنج

شمارهٔ ۵۶۵

شب هجران که پایانش نباشدبود دردی که درمانش نباشد
سری کاو از هوای عشق خالیستیقین دانم که سامانش نباشد
مباد آن کس که در شبهای هجرانکه بر دل هیچ فرمانش نباشد
کجا یابی کسی بر درد هجرانکه دستی بر گریبانش نباشد
هر آن کاو یافت مشکل روز وصلشبلای هجر آسانش نباشد
مبر بیهوده رنجی در پی اوکه قول و عهد و پیمانش نباشد