گنج

شمارهٔ ۵۶۱

مرا تحمّل هجران آن نگار نباشدچو بلبلم هوس ناله‌های زار نباشد
گلم ز دست به در شد چه می‌کنم بستانبه پای دل ز فراقش به غیر خار نباشد
بیا به دیده نشینم که مردم چشمیمیان ما و تو ای دیده‌ام غبار نباشد
مکن جفا به دل ریش من که در دو جهانبه غیر نام نکو هیچ یادگار نباشد
به سخت و سست زمانه دلا بباید ساختبساز با بد و نیکش چو روزگار نباشد
زمانه‌ای عجب و خلق جمله بوالعجب‌اندبه عهد و قول و وفا هیچ اعتبار نباشد
به اختیار به هجران بکوش چندینیچه حاصل از غم عشقت چو اختیار نباشد
چو چشم جادویت ای دوست نیک سرمستمبه بادهٔ لب لعلت غم خمار نباشد
جهان وفا نکند با کسی یقین می‌داننه با من و تو که این سفله پایدار نباشد