شمارهٔ ۵۶۰
آن دل که به زلفین تو پابند نباشدپیش دل من آنکه خردمند نباشد
گر دل ببری از من و گر جان بستانیامری بجز از امر خداوند نباشد
هر دل که ز درد غم عشق تو خلل یافتتحقیق که در وی اثر پند نباشد
گم شد دل مسکین من خسته عجب نیستگر در سر زلفین تو در بند نباشد
ای سرو سهی هم گذری سوی جهان کنمیلت سوی ما تا کی و تا چند نباشد
او را نتوان گفت که از اهل دلانستآن کس که دلش باشد و دلبند نباشد