شمارهٔ ۵۵۹
گرم ز حال بپرسی دمی غریب نباشدورم به وصل نوازی شبی عجیب نباشد
ز گلستان وصالت به غیر خار فراقبگو چرا من بیچاره را نصیب نباشد
به شوق آن رخ چون گل اگر هزار بودبه زاری من دلخسته عندلیب نباشد
مگر به دولت وصلش دل من مسکینز هجر دوست به کام دل رقیب نباشد
محبّ صادقت از جان منم تو تا دانیکه جز غم تو مرا در جهان حبیب نباشد
به کام خاطر بدگو شدم ز هجرانتگرم ز حال بپرسی دمی غریب نباشد