شمارهٔ ۵۶۲
ما را به جهان جز غم تو یار نباشدجز جستن وصل تو مرا کار نباشد
از گلشن وصل تو من خسته جگر رادر پای دلم جز اثر خار نباشد
چون سرو روان گر گذری پیش من آریدر پای تو جز جان من ایثار نباشد
دانی به چه شرط این بتوان کرد که آن دمدر مجلس ما صحبت اغیار نباشد
هستی تو طبیب دل پُر درد جهانیلیکن دل تو در غم بیمار نباشد
حال من غمدیده تو بنگر که چه باشدبیمار غم عشقم و تیمار نباشد
گویند که دل را بده از دست به دلداردل داده ز دستم من و دلدار نباشد
بیداری شبهای من خسته عجب نیستدر درد فراق تو که بیدار نباشد
در کوی تو بارست سگان را به چه معنیاین بنده مهجور تو را بار نباشد