گنج

شمارهٔ ۵۶

در ما فکنده‌ای چو سر زلف خویش تابزین بیش آن مپیچ و سر از سوی ما متاب
تا کی نهان شوی ز دو چشم دلم بگوهرگز که دید صورت خورشید در نقاب
ما را ز مهر روی تو در دل حرارتیستتسکین آن نمی‌شود الّا به ماهتاب
ماه رخت مدار دریغ از من ضعیفاز ذرّه کی دریغ کند مهر آفتاب
رنجور عشق را ز دوا چاره‌ای بساززیرا که هست چارهٔ بیچارگان ثواب
ای سرو راستی بنشین در دو چشم مادانی که جای سرو روانست در سر آب
آتش گرفت در دل ما رحمتی نمایزان رو که خون همی رود از چشم ما چو آب
گفتم جهان ز عدل تو آبادتر شوداکنون یقین شدم که تو خواهی جهان خراب