گنج

شمارهٔ ۵۵

ای دیده گشته در غم هجر تو چون شرابوای دل بر آتش غم عشقت شده کباب
ای سرو راستی که قدی خوش کشیده‌ایدر بوستان عشق سر از سوی ما متاب
بر آتش رخت جگر ما کباب شدوز خون دیده رفت به جام دلم شراب
بگشا نقاب از رخ خورشید پیکرتزان رو که نیست عادت خورشید در نقاب
مهر رخت چو بر من خسته جگر فتادسرگشته همچو ذرّه شدم پیش آفتاب
بشتاب سوی خستهٔ هجران خود ببینکاین عمر بیوفا به چه‌سان می‌کند شتاب
عمر عزیز در غم ایام صرف شدخوش عهد کودکی و خوشا موسم شباب
جانا به دیده‌ام تو نگویی که از چه رویترکان چشم مست تو بستند راه خواب
با من خیال یار درآمد به گفت و گویگفتا بگو حکایت و بشنو ز من جواب
جایی که هست مسکن خیل خیال دوستآنجا مجال خواب نباشد به هیچ باب
خواهیم دستبوس تو دریافت چو عنانباشد که پای‌بوس تو یابیم چون رکاب
بُردی به لعل دلکشت ای دوست دل ز ماکردی به تیر غمزهٔ فتّان جهان خراب