گنج

شمارهٔ ۵۷

بی دولت وصال دلم چون جهان خرابای سرو جان ز ما تو ازین بیش سر متاب
از ما نظر دریغ مدار این جهان پناهکس داشت نور دور ز درویش آفتاب
تا زلف را به عارض مهتاب داده‌ایتابی فتاده از سر زلفت به ماهتاب
یاد لب چو لعل تو در آتشم نشانداز دیده در فراق تو خون می‌رود چو آب
گفتم دوای درد دلم کن طبیب گفتصبرست چارهٔ غم عشق تو را جواب
در آرزوی روی تو خون می‌خورم چرابسته‌ست عشق روی تو بر دیده راه خواب
تا کی سپندوار بر آتش نهی مراتا کی به چشم شوخ جهان را کنی خراب