گنج

شمارهٔ ۵۵۶

یاری که در او وفا نباشدبا ماش بجز جفا نباشد
ما را بکُشد به درد روزیاندیشه‌اَش از خدا نباشد
خونم ز ستم به راه ریزداز دیده و خون بها نباشد
بر من ستم ای نگار مپسندزیرا که چنین روا نباشد
با یار که حال ما بگویددانم که بجز صبا نباشد
بر روی نگار شوق ما رافریاد که منتها نباشد
آن دلبر سست مهر بد عهدبا ماش بجز وفا نباشد
آن کیست که در هوس نمودندر بند چنین هوا نباشد