شمارهٔ ۵۵۵
گفتم ای دل مگرش مهر و وفایی باشدیا به درد من دلخسته دوایی باشد
دل ببرد از من بیچاره و در پای افکندبیشتر زین به جهان جور و جفایی باشد
به در خلوت وصلش شدم از غایت شوقهیچ بویی نشنیدم که صلایی باشد
دل برفت از بر ما مسکن انسی طلبیدگفتمش جز سر زلفین تو جایی باشد
رایم اینست که جان در قدمت افشانمدلبرا خوشتر از این رای چه رایی باشد
نسبت قد تو با سرو چمن میکردمچون بدیدم ز قدت نشو و نمایی باشد
میل بالای تو چون کرد دل سرگشتهگفتم آن روز که بالاش بلایی باشد
حسن را میدهی ای دوست زکاتی باریهیچ گفتی به سر کوی گدایی باشد
به جفا خاطر مسکین جهانی مشکنمکن این ظلم که هم روز جزایی باشد