شمارهٔ ۵۴۰
تا به کی در دل من درد تو پنهان باشدتا کیاَم آتش سودای تو در جان باشد
درد ما به نکند هیچ مداوای طبیبزآنکه او را لب جان بخش تو درمان باشد
مشکل اینست که بی روی تو نتوانم زیستچارهٔ درد دلم پیش تو آسان باشد
من بیچاره ندارم به جهان جز تو کسیلیک چون بنده تو را بنده فراوان باشد
به گل و لاله نظر کی کند این دیدهٔ شوخهر کجا قامت آن سرو خرامان باشد
من به عهدش بکنم جان و جهان جمله فدااگر آن عهدشکن با سر پیمان باشد
جان و دل را چه محل نام جهان یعنی چههمه عالم جهت صحبت جانان باشد