شمارهٔ ۵۳
ای خجل از شرم رویت آفتابوی ز تاب هجر تو دلها کباب
آتش دل را دوا میخواستماز طبیب و صبر فرمودم جواب
صبر فرمودی مرا در عاشقیعشق مشکل صبر گیرد در حساب
در غمت هرچند زاری کردهامزان دهن نشنیدهام هرگز جواب
چون میسّر نیست وصلت دلبرادولتی باشد گرت بینم به خواب
در جهان ملجاء من درگاه تستبیش ازین روی از من مسکین متاب
پیر گشت از غصّه دوران دلمیاد باد آن دولت وقت شباب
چون جهان را جز تو دارایی نبوداز چه رو کردی جهان یک سر خراب
رحم کن بر من که در ایام حسنرحم بر بیچارگان باشد ثواب