گنج

شمارهٔ ۵۲

صنما سنگ دلا سرو قدا مه رویادلبرا حوروَشا لاله رخا گل بویا
شیوه از چشم تو آموخت مگر نرگس مستروشنی از تو ربوده‌ست مه و خور گویا
مشک در نافهٔ آهوی ختن پندارمبه نسیم سر زلف تو مگر شد بویا
همچو سرو ار بخرامی بر ما نیست عجبگر شدم دیدهٔ جان در غم رویت دریا
گوهر پاک تو تا گشت ز چشمم پنهانشده در بحر غم عشق جهانی جویا
تو گلی تازه به بستان ملاحت باریبلبل طبع جهان بر گل رویت گویا
بس خرابست مرا کار به هجران رختز شب وصل توان کرد جهان را احیا