شمارهٔ ۵۲۳
دارم امید وصل و به جایی نمیرسدواین درد بیدوا به دوایی نمیرسد
از پایبوس وصل تو دوریم چاره نیستما را که دست جز به دعایی نمیرسد
قدّش بلای ما و ز بالاش بر دلمیک دم نمیرود که بلایی نمیرسد
هر شب ز شوق همچو جرس ناله میکنموز خیل دوست بانگ درایی نمیرسد
یک لحظه نیست کاین دل شوریده مرااز جور روزگار جفایی نمیرسد
بر درگه فراق گدایان عشق رااز خوان وصل دوست صلایی نمیرسد
مشنو سخن ز قول مخالف که راست نیستعشّاق را که از تو نوایی نمیرسد
ما دولت وصال تو داریم آرزووین آرزو به بیسر و پایی نمیرسد
گفتم وصال روی تو خواهم جواب گفتسلطانی جهان به گدایی نمیرسد
ما از در امید وصالت کجا بریمزین در کسی که رفت به جایی نمیرسد