شمارهٔ ۵۲۲
از بحر غم دلم به کرانه نمیرسدکشتی وصل ما به میانه نمیرسد
چندان که آه میزنم از تیغ جور توآن تیر آه ما به نشانه نمیرسد
چون زلف دلبران دل سرگشتهام ز غمآشفته شد چنانکه به شانه نمیرسد
بسیار محنتی به جهان دیدهام ولیهیچم به درد جور زمانه نمیرسد
یار مرا بسیست چو ما یار در جهانما را خیال یار یگانه نمیرسد
چشمم به راه بود که جانان رسد به مادر گوش جان به غیر فسانه نمیرسد
جانا چو عهد ما بشکستی به دست جوربر ما تو را گرفت و بهانه نمیرسد
یک دم نمیرود ز غم تو که بر دلماز آتش فراق زبانه نمیرسد
گفتم به وصل خویش مرا دستگیر باشگفتا وصال ما به جهان نه نمیرسد