شمارهٔ ۵۱۸
فکرم به منتهای جمالت نمیرسددست امید من به وصالت نمیرسد
همچون سکندر ار به جهان در طلب دَوَمجز حسرتم ز آب زلالت نمیرسد
جان میدهم به بوی وصال تو و هنوزاندیشهام به خیل خیالت نمیرسد
فریاد بی دلان ز غمت بر فلک رسیدبر خاطر شریف ملالت نمیرسد
قدّت نهال روضه خلدست و مشکل آندست ضعیف دل به نهالت نمیرسد
مرغ دلم هوای سر کوی او گرفتبیچاره گشت و در پر و بالت نمیرسد
اخلاص ما به روی و ریا نیست با رختزان روی چشم در خط و خالت نمی رسد
هرچند ماه نو که به عیدند شاد از اولیکن به ابروی چو هلالت نمیرسد