شمارهٔ ۵۱۶
بوی مهرت به مشام من شیدا نرسدگنج وصل تو به هر بی سر و بی پا نرسد
حاکمی گر بکشی بنده و گر بنوازیمنع در مصلحت شاه گدا را نرسد
راستی سرو سهی گرچه به قد مینازدلیک با قدّ تواَش دعوی بالا نرسد
من بی دل چه کنم چون ز تو دور افتادمآه اگر وامق بیچاره به عذرا نرسد
تا کیاَم وعده فردا دهی امروز برآرکام بیچاره مبادا که به فردا نرسد
به تمنّای سر زلف تو جان داد دلمآه اگر دست و دل من به تمنّا نرسد
نیست امّید بر احوال جهانم که جهانآخرالامر به وصل تو رسد یا نرسد