گنج

شمارهٔ ۵۱۱

عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسدواین سر سرگشته‌ام از وصل با سامان رسد
از رخش گرچه بعیدم هم به عیدم هست امیدکز برای جان او این لاشه در قربان رسد
ای دل امّید از وصال یار برنتوان گرفتبو که شب‌های دراز هجر با پایان رسد
بوسه‌ای از لعل او کردم تمنّا گفت جاندر عوض خواهم فدا بادت اگر فرمان رسد
در فراق او مرا جان گریبان چاک شددست کوتاهم کی‌ام دستی بدان دامان رسد
حال دل را بازگفتن در طریق عشق نیستخاصه آن ساعت که یک دم جان بر جانان رسد
چون دو عالم را به کار عشق کردم در غمتای عزیز من جهان را کی سخن در جان رسد