گنج

شمارهٔ ۵۱۲

ای خوش آن دم که مرا جان بر جانانه رسدمرغ روحم ز قفس بر در کاشانه رسد
آشنایان غمت تشنه بر آب وصلندجرعه‌ای ده که مبادا که به بیگانه رسد
دل بیچاره به بحر غم تو غوّاص استمگرش دست ز بخت تو به دردانه رسد
در غم عشق تو زارم مگدازم در غمبیش از آن بیش مگیرش که به افسانه رسد
مشکل آنست که با شمع رخت جان بازمتا نگویی که ز من نور به پروانه رسد
سخن آهسته بگو با من مسکین ترسمنکهت بوی دهان تو به میخانه رسد
من براتی به لب لعل تو دارم به خطتتا توقّف نکنی باز که پروانه رسد
زلف تو تاب گرفت و دل من شانهٔ اوستبو که یک تاره از این موی بدین شانه رسد
خانه دل سر زلفین پریشان تو شدچون جهان را نبود حد که بدان خانه رسد