شمارهٔ ۵۱۰
حال زارم گوییا روزی بر جانان رسدیا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
گر ز حال زار من دلدار من آگه شودهم به فریاد من مسکین سرگردان رسد
هم برآید صبحگاهی آفتاب روز وصلواین شب دیجور هجران را مگر پایان رسد
روز هجران بگذرد دردم نماند بی دوانوبت وصل تو یک شب با من حیران رسد
چون گریبان شب وصلش نمیآید به دستترسم آه سوزناک من در آن دامان رسد
میکنم صبری به هجران حالیا جان و جهانهم مگر روزی به غور خاطر یاران رسد
آنکسی کاو سر فدای راه عشقت کرده استهرگز او را ای عزیز من سخن در جان رسد