شمارهٔ ۵۰۷
آن غمزه فتّانت از خواب چو برخیزددانم که ز هر گوشه صد فتنه برانگیزد
بر خاک درش دایم چون معتکفیم از جانآخر ز چه رو جانان خون دل ما ریزد
بر خاک من مسکین چون درگذری ای دوستگردیم چو برخیزد در دامنش آویزد
جان گم شده از دستم بر خاک سر کویشدل خاک سر هر کو بی فایده میبیزد
چون نیست تو را میلی با غم زدگان چهتوانبیچاره دل محزون با بخت چه بستیزد
آن سلسلهٔ مشکین بر پای دل ما نهکز زلف چو زنجیرت دیوانه نپرهیزد
آن کس که غم عشقت از جان و جهان جویداز تیغ نیندیشد وز تیر نبگریزد