گنج

شمارهٔ ۵۰۶

قافیه: یزد۷ بیت
این دیدهٔ نم دیده بی روی تو خون ریزدطوفان ز غم عشقت هر لحظه برانگیزد
هر باد که برخیزد در صبحدم از کویشمهر رخ آن مه را با خاک من آمیزد
هر حلقه که بگشایی از زلف پریشانتبینی تو بسی دلها کز حلقه درآویزد
با لطف گل سوری در گلشن جان افروزچون روی تو را بیند در حال فرو ریزد
طالع نکند یاری کاو در بر ما آیدبیچاره دل حیران با بخت چه بستیزد
چون نقد دل خود را در خاک درت گم کردخاک سر هر کویی از بهر چه می‌بیزد
در کوی وفاداری شد جان جهان ساکنگر سر برود او را از کوی تو نگریزد