شمارهٔ ۵۰۵
پیش روی تو دلم از سر جان برخیزدجان چه باشد ز سرِ هر دو جهان برخیزد
عاشق سوخته گر بر سر خاکش گذریاز لحد نعره زنان رقص کنان برخیزد
در میان من و تو پیرهنی مانده حجاببا کنار آی که آن هم ز میان برخیزد
چند در خواب رود بخت من شوریدهوقت آنست که از خواب گران برخیزد
ستم هجر تو زین روی که عالم بگرفتترسم آشوب از این دور زمان برخیزد
پای شمشاد ز شرم تو بماند در گِلدر چمن گر قد سرو تو چمان برخیزد
ترک وصلت نکنم تا بودم جان در تنور به یکبارهام امید ز جان برخیزد
فتنه برخیزد ار آن گلبن نو بنشیندسرو بنشیند ار آن سرو روان برخیزد
شمّهای گر ز غم حال جهان برخیزدای بسا نعره که از پیر و جوان برخیزد