گنج

شمارهٔ ۵۰۴

خوشا مُشکی که از زلف تو ریزدخوشا بادا که از کوی تو خیزد
رخت را در چمن گر گل ببیندز شرم روی تو در دم بریزد
ز چشم شوخت آهوی تتاریخورد زنهار و از پیشت گریزد
دلم در کوی تو جان کرده ضایعبه سر، خاک رهت تا چند بیزد
ز وصلم شربتی سازنده ندهدبه هجران همچنین با من ستیزد
سخن گویم ز من گر راست پرسیچو قدّت سرو در بستان نخیزد