شمارهٔ ۵۰۳
در فراق رخ یارم رگ جان میسوزدبی تکلّف ز غمش جمله جهان میسوزد
خواستم شرح غم عشق تو دادن لیکنزآتش دل نتوانم که زبان میسوزد
همچو گل خنده زنی صبحدمی بر حالممن چو شمعم همه شب رشتهٔ جان میسوزد
پیش شمع رخ خوب تو چنان پروانهبی تکلّف به سر مهر روان میسوزد
کم ز پروانه توان بود که در شمع رختجان شیرین دهد و بلکه روان میسوزد
گر نهان سوز دلی هست بتا در پی تونظری بر دل آن کن که عیان میسوزد
گر بسوزد دل تو بر من مسکین چه عجبکه جهان در غم عشق تو نهان میسوزد