شمارهٔ ۴۹۹
بامدادان که سر از خواب گران برگیردچشم مخمور بتم شیوهٔ دیگر گیرد
هرکه لب بر لب جان بخش تو ساید به صبوحهیچ شک نیست که او زندگی از سر گیرد
رخ چون سیم من خسته جگر ای دل و دیندیده هر شب ز غم عشق تو در زر گیرد
سخنی هست مرا راست چو قد خوش یارپیش آن سرو سمنبوی اگر درگیرد
کز جهان برخورد و از دو جهان غم نخوردهرکه آن قامت و بالای تو در بر گیرد
از سر لطف و خداوندی جانان چه شوداگر او بار فراق از دل ما برگیرد
گر زلال شب وصلت بزنی بر دل مادلبرا زآتش عشق تو جهان درگیرد