گنج

شمارهٔ ۵۰۰

قافیه: امیگیرد۷ بیت
مرغ جان من دلخسته هوا می‌گیردبوی زلف تو هم از باد صبا می‌گیرد
ماه و خورشید جهان را به یقین می‌دانمکز رخ روشن تو نور و ضیا می‌گیرد
طوبی و نارون اندر چمن باغ بهشتاز قد و قامت تو نشو و نما می‌گیرد
ای طبیب دل پُر درد نگویی با منکز من خسته ملال تو چرا می‌گیرد
آه من گر همه آتش شود ای جان جهانآب حیوان منی در تو کجا می‌گیرد
بازِ مهر من مهجور، کبوتر بچه‌ایدر هوای شب وصلت به بلا می‌گیرد
گفته بودم ز جفایت بنهم سر به جهاندامن مهر تو ای دوست وفا می‌گیرد