گنج

شمارهٔ ۴۹۱

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: اباورد۱۴ بیت
تا دو زلف تو پیچ و تاب آوردشور در حال شیخ و شاب آورد
رشک روی تو ای پریچهرهلرزه در چشم آفتاب آورد
روی چون آفتاب دوست بدیددیدهٔ ما به دیده آب آورد
جان چو مشتاق بود بر وصلتاز دل سوخته کباب آورد
حال دل با طبیب خود گفتمصبر فرمود و با جواب آورد
کاین علاجست درد دوری راچه کنم رایش این صواب آورد
بوی زلف بنفشه رنگ نگارچو دماغم شنید خواب آورد
لب رود و سرود و بوی بهاریادم از دولت شباب آورد
لطف جان بخش یار بر لب جویدف و چنگ و نی و شراب آورد
گفتمش بوسه‌ای بده صنمازآن لب و چشم در خطاب آورد
زآن لب چون شکر عجب دارمکه به تلخی مرا جواب آورد
گل ز شرم رخش در آب افتادبر سر آتش و گلاب آورد
دیدهٔ بخت ما نشد روشنتا رخ مهوشت نقاب آورد
آنچه من از زمانه می‌بینمدر جهان این بلا که تاب آورد