گنج

شمارهٔ ۴۹۰

یار من با من وفاداری نکرددل ببرد از دست و دلداری نکرد
از سحاب اشک در دریای غمغرقه گشتم هیچ غمخواری نکرد
یار در روزی چنین یاری کندیار من روزی چنین یاری نکرد
تا شدم غمخوار در عشقش چه ماندکان پری‌رخ با من از خواری نکرد
با وجود این همه آزار و جورخاطرم آهنگ بیزاری نکرد
در فراق رویت ای آرام جاندیده مسکین چه خونباری نکرد
راستی در اشکباری روز غمآنچه او کرد ابر آذاری نکرد
چشم بی خواب من از درد فراقروز و شب جز گریه و زاری نکرد
من به بازار غمش جان و جهانطرح می‌دادم خریداری نکرد