گنج

شمارهٔ ۴۸۹

ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکردبا من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد
ما عزیز مصر جان بودیم باری در جهاناز چه رو آخر بگو با ما بجز خواری نکرد
ای بسا زاری که کردم در غم رویش ولیرحمتی هرگز نگار من بدین زاری نکرد
زلف پرآشوب آن دلدار و چشم نیمه مستبا من آشفته دل غیر از سیه کاری نکرد
مردم چشم جهان بین در فراق روی توشب همه شب در خیالت غیر بیداری نکرد
آنچه چشمم کرد یاری در غم هجران تودر زمستان فراقت ابر آذاری نکرد
چون خیال تو درآمد در نثار مقدمشآن بت سنگین دل من جز جگرخواری نکرد
خون دل از دیده پالودیم در هجران و یارمن نمی‌دانم چرا جز مردم آزاری نکرد