شمارهٔ ۴۹
ای عارض زیبای تو خندیده بر گلزارهاوز بوی زلف دلکشت آشفته شد بازارها
حال دل پُر درد خود پنهان ز تو چون دارمشسرّی ز تو پنهان بود؟ ای واقف اسرارها
از گلستان وصل او هستند هر کس با نصیبهجران آن گلرخ مرا در دل شکستم خارها
جور بتان آزری آورد جان ما به لبای بر دل افگار من زآن آزری آزارها
یکباره از وصلت دری بگشودهای بر جان منوز روز هجرانت مرا بر دل نشسته بارها
از شادی وصلت منم محروم و محزون از چه رویای جان، ز غم بنهادهای بر جان ما خروارها
گفتم به هجران بیش از این آخر تحمّل چون کنمگفتا جهان مشتاب تو، صبری بکن در کارها