شمارهٔ ۴۸۴
یک دم نگار ما نظری سوی ما نکردرحمی به حال زار من مبتلا نکرد
گفتم وفا کند به غلط با من آن صنمبرگشت از وفا و به غیر از جفا نکرد
شرمش نیامد از من دل خستهٔ حزینگویم که آنچه بود که آن بی وفا نکرد
سلطان حسن بود از آن رو وفا نداشتاز روی مرحمت نظری بر گدا نکرد
بگذشت در چمن بر ما سرو راستیاز روی مردمی گذری سوی ما نکرد
کردیم جان و دل به تو ایثار در جهانهمچون جهان مباش که با کس وفا نکرد
چون حلقه بر درش همه دم سرزنش کشیمیک شب به ما نگار در وصل وا نکرد