گنج

شمارهٔ ۴۸۳

ناتوان چشم تو تا میل به مخموری کرددل سرگشتهٔ من باز ز تن دوری کرد
ای خجل گشته ز روی تو زبان طبعمکه چرا نسبت رویت به گل سوری کرد
تا سر زلف تو چین یافت خطا کرد بسیکه به ملک دل من دعوی فغفوری کرد
تا دل من شود از شهد لبش شیرین کاممدّتی بر در بستان تو زنبوری کرد
تا مگر درد دل او به سلیمان بردسالها در کف پای غم تو موری کرد
گفتمش نرگس مست تو چرا رنجورستگفت مخمور بسی روی به رنجوری کرد
گفت آخر ز چه گشتی تو چنین زار و نزارگفتم ای جان و جهان بر همه مهجوری کرد