گنج

شمارهٔ ۴۸۵

دلبر به هرچه گفت به قولش وفا نکردبا این دل رمیده به غیر از جفا نکرد
بیچاره دل به درد غمش شد اسیر و اواز لطف خویش درد دلم را دوا نکرد
عهدی ببست با من بیچاره پیش ازیندل برد آن نگار و به عهدش وفا نکرد
دل برد و تن به دست بلای فراق دادآن بی حفاظ با من مسکین چه‌ها نکرد
دایم به خاک کوی وفایش نشسته‌امبگذشت آن نگار و نظر بر گدا نکرد
گفتا مراد تو بدهم تنگ دل مشولیکن مرادم از لب لعلش روا نکرد
با آنکه جز جفا ننمودی به حال مندانی که در جهانی چو جهان کس وفا نکرد