شمارهٔ ۴۷۸
اگرچه درد دلم آشکار نتوان کردبه قول مدّعیان ترک یار نتوان کرد
صبا برو ز من خسته با نگار بگوکه بیش از این به فراق انتظار نتوان کرد
بیا بیا که برآریم یک نفس باهمکه اعتماد بدین روزگار نتوان کرد
ز درد عشق تو سرّیست در درون دلمکه نزد مدّعیان آشکار نتوان کرد
مگو که با گل رویت خوش اوفتادهستمیقین بدان که قناعت به خار نتوان کرد
بگو ز من که تو را عاشقان روی بسیستبه غایتی که قیاس و شمار نتوان کرد
بیا و باده لعلت بده که جز به لبتبه جان دوست که دفع خمار نتوان کرد
بدان دو چشم خطایی و خال هندویتبه غیر جان و جهانی شکار نتوان کرد