شمارهٔ ۴۷۷
به قول مدّعیان ترک یار نتوان کردبه ترک ساعد و دست نگار نتوان کرد
بیا بیا که برآریم یک نفس با همکه اعتماد بدین روزگار نتوان کرد
درون سینهٔ مجروح ما ز غم زارستکه پیش خلق جهان آشکار نتوان کرد
میان دیده روانست اشک چندانیبه هجر تو که بگویم گذار نتوان کرد
منی که به گل وصلت مدام میبودمیقین بدان که قناعت به خار نتوان کرد
تراست عاشق شوریده در جهان بسیاربه غایتی که قیاس و شمار نتوان کرد
ز روی خویش مفرمای بیش از این صبرمچرا که بر سر آتش قرار نتوان کرد