گنج

شمارهٔ ۴۷۹

قافیه: اننتوانکرد۷ بیت
درد دل را ز تو ای دوست نهان نتوان کردجان شیرین منی صبر ز جان نتوان کرد
مشکل اینست که از جور فراقت صنماخون رود در جگر و هیچ فغان نتوان کرد
اینچنین عهد شکستن که تو را عادت و خوستتکیه بر عهد تو و آب روان نتوان کرد
من در این درد که هستم ز فراق رخ توبجز از خون دل از دیده روان نتوان کرد
با وجود قد و بالای جهان آرایتهیچ میلی به سوی سرو روان نتوان کرد
شرح شوق تو قلم گفت ز حد بیرونستصد زبان بایدم آن یک دو زبان نتوان کرد
گرچه در دار جهان نیست وفایی لیکناین همه جور نگارا به جهان نتوان کرد