شمارهٔ ۴۷۴
تا چند توان درد تو در سینه نهان کرددر حسرت تو خون دل از دیده روان کرد
با شوق رخت چند کند صبر دل منپیداست که تا چند ز جان صبر توان کرد
تا سرو روانم نشد از دیده جان دورخون جگر از دیده غمدیده روان کرد
سرو از حسد قدّ نگارم ز قد افتادتا او به چمن قامت رعناش چمان کرد
قدّم چو الف بود ولی بار غم هجربر پشت دلم بود نگارا خم از آن کرد
دل رفت به بازار که تا عشوه فروشدسودش غم عشق آمد و سرمایه زیان کرد
دل نیست زمانی ز غم و یاد تو خالییادش ز من خسته نیامد چه توان کرد
با این همه بدمهری و بدخویی و تندیسر ترک توان و نتوان ترک جهان کرد
گفتا نکنم همچو جهان با تو وفا منگفتم نکنی این تو و او رفت و چنان کرد