گنج

شمارهٔ ۴۷۵

بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کردبا وجود ستمش ترک وفا نتوان کرد
چون طبیب من دلخسته تو باشی چه کنمدرد خود را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد
در فراق رخ چون ماه تو ای نور دو چشمغیر خون جگر از دیده روان نتوان کرد
دل ما برد رخ و لعل تو ای دوست ولیتکیه بر آتش و بر آب روان نتوان کرد
اشتیاقی که مرا هست به دیدار رختشرح آن ای دل و دینم به زبان نتوان کرد
پایمردی کن و دریاب که از درد فراقبیش از این بر سر کوی تو فغان نتوان کرد
هم به فریاد من خستهٔ بیچاره برسدل چو بردی ز برم قصد به جان نتوان کرد
جان و دل هر دو زیانست مرا در غم تولیکن اندیشهٔ این سود و زیان نتوان کرد