گنج

شمارهٔ ۴۷۳

قافیه: انکرد۹ بیت
تا نگارین رخ دلبند ز ما پنهان کردخانهٔ صبر من دلشده را ویران کرد
حال بیچاره خود از عشق تو خون بود ولیتیغ ایام فراق تو گذر بر جان کرد
حال درد دل خود را چو بگفتم به طبیبهم ز عنّاب لب لعل تواَش درمان کرد
دیده هرچند بعیدست ز روی چو مهتلیک در عید رخت جان و جهان قربان کرد
گر ز دل جان طلبد آن صنم خوب خصالهرچه او خواست ز بیچاره دل ما آن کرد
دل مسکین به تکاپوی تو از پا ننشستآخرالامر که تا جان به سر جانان کرد
یک دم از لعل لب خویش مرا کام ندادتا مرا گرد جهان خسته و سرگردان کرد
دل بدزدید و نیارست نگه داشتنشآن همه فتنه و آشوب دو چشمش زان کرد
روی بنمود و دگر باره ز ما گردانیدتا به هجران چو سر زلف خودم پیچان کرد