شمارهٔ ۴۷۲
دل برد زلف شوخت و آنگاه قصد جان کردانصاف ده نگارا با دوست این توان کرد
ای نور هر دو دیده این مردم دو دیدهخون دل از دو دیده در حسرتت روان کرد
در مدح تو چو سوسن کردم زبان درازیگر میکُشی تو دانی مدح رخت ز جان کرد
دانی چه کرد با من از روی بی وفاییدل برد آن ستمگر رویش ز ما نهان کرد
از زلف چون بنفشه و از خال عنبرینشما را چو نرگس خود بیمار و ناتوان کرد
تا قد همچو سروش در پیش ما روان شدجانم روان روان را در پیش او روان کرد
دل گفت با دو دیده افتاد کار ما رافیالحال مردمک را در جست و جو دوان کرد
گرچه جهان ندارد با دلبران وفاییدیدی که کس جفایی زین گونه با جهان کرد