شمارهٔ ۴۷
افتاده در دلم ز دو زلف تو تابهازان هر شبم ز غصّه پریشانست خوابها
مهمان دیده است همه شب خیال توآرم برای بزم خیالت شرابها
خون دل از دو دیدهٔ مهجور میکنماندر پیاله وز جگر خود کبابها
گفتم نظر به حال من خستهدل فکناز روی لطف دوست شنیدم جوابها
گفتم مکن جفا به من خسته بیش ازینکز دیده رفت در غم هجرم شرابها
تابم ببردی از دل مجروح ناتواندادی مرا به دست غم هجر تابها
مه در نقاب مینتوان دید در جهانبگشا به لطف از رخ چون مه نقابها