شمارهٔ ۴۶
دلبر سنگ دلِ شوخِ جفاپیشهٔ مانگذرد بر دل سنگین تو اندیشهٔ ما
شب هجرانت درازست و چو زلفت تاریکننهادی بجز از خون جگر توشهٔ ما
بیخ مهر رخ ما گرچه ز دل برکندیجز وفای بت مه رو نبود پیشهٔ ما
خرمن ماهِ رُخش را مترصّد بودمبانگ زد لعل لبش گفت مچین خوشهٔ ما
قامت سرو بلندش به تفاخر میگفتدر دل ماء معین است همه ریشهٔ ما
خونم از مردمک دیده روانست به جویرحمتت نیست تو بر خون جگرگوشهٔ ما