گنج

شمارهٔ ۴۵۸

عشق رویت عقل ما تاراج کردنیر چشمت قلب ما آماج کرد
رقعه‌ای فرموده بودی جان منتارک سر را به جای تاج کرد
زاهد ار از لعل جان فرسای توالتماس بوسه‌ای از باج کرد
لشکر هجرت به ملک جان رسیدشحنهٔ وصل تو را اخراج کرد
ترک چشمت چون به یغما دست برددر جهان جان جهان تاراج کرد