شمارهٔ ۴۵۷
روی زیبای تو گر بر ماه تابان بگذردشرم دارد از رخت افتان و خیزان بگذرد
گر ببیند عکس رویت پادشاه نیمروزاز شعاع روی تو حیران و سوزان بگذرد
مار افعی گر ببیند زلف پُر تاب تو راتاب در جانش فتد پیچان و بی جان بگذرد
غمزه و چشم تو با ابرو چو دیدم عقل گفتدل سپر کن کاین زمان مانند پیکان بگذرد
من شدم قربان به عید روت، کن قربان مراپیش پایت پیش از آن کاین عید قربان بگذرد
گر دهی فرمان به جانم جان به شکرانه دهمخود که را یارا بود کز حکم و فرمان بگذرد
گر کنی درد دل ما را دوا از گلشکرزودتر ورنه فغان من ز کیوان بگذرد
گر دهی کامم ز لب امروز ده ورنه چه سودآن زمان کز هجر تو دردم ز درمان بگذرد
هرچه مشکل باشد ای دل نیست از روی خردبر خود ار آسان کنی پیش تو آسان بگذرد
گاه شادی باشد ای دل در جهانت گاه غمتا نپنداری که کار دور یکسان بگذرد
مردم چشم ار دهم راهش که بارد خون دلخون دل بارد چنان کز موج طوفان بگذرد
ای خداوند جهان مگذار کز درگاه تونالهٔ بیچارگان از طاق ایوان بگذرد